


سلام به دوستان خوبم امیدوارم که خوب باشید
پس ازدوری زیاد دوباره برگشتم دور ان سختی بود ولی گذشت
این عکس پسرخاله گل منه که به تازگی اومده توی دنیای ما
یک تار موشو با دنیا عوض نمی کنم
اسمش امیر محمد موهاشم مثل من فشن جیجلشو بخورم






دوستان خوبم این عکس ساعت ۶ صبحه که امیر تازه خوابیده اون شبها تا صبح بیداره تا صبح تو بغلم بود تا خوابید امید وارم وقتی بزرگ شد وقت درس خوندنش همه همین طوری باشه و تنبلی نکنه
صورتش خندیی دهنشونگا



+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 13:20  توسط میثم احمدی
|



تو که در باور مهتابي عشق رنگ
فکر امروز باش به کجا مي نگري؟
زندگ ثانيه اي است
وسعت ثانيه ها را مي فهمي؟
مي شود مثل نسيم بال در بال پرستو
بوسه بر قلب شقايق ها بزنيم
هيچ کس تنها نيست ما خدارا داريم




+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 12:29  توسط میثم احمدی
|
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . 
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .
براي عشق خودت باش ولي خوب باش
+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 7:37  توسط میثم احمدی
|



دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 1:45  توسط میثم احمدی
|



كاسه اي را كه به مهر به دستت دادم را شكستي.
گفتم: اگر با من نبودش هيچ ميلي
چرا ظرف مرا بشكسته ليلي
سرم را شكستي
زمزمه كردم :اي كه از كوچه ي معشوقه ي ما مي گذري
بر حذر باش كه سر مي شكند ديوارش
دلم راشكستي،
گفتم :بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت 
سر خم می سلامت بشکست اگر سبویی
ليلي ليلي ليلي حالا كه كمرم را شكستي چه بگويم؟
ناله مي زنم نه از روي غم که از روي درد :
اگر با من نبودش هيچ ميلي
چرا پشت مرا خم كرده ليلي
کاش می شد از این دنیا لعنتی راحت شد



+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:59  توسط میثم احمدی
|
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 10:17  توسط میثم احمدی
|



من همیشه با تو هستم تورو از جون می پرستم
من فقط با تومی تونم توی این دنیا بمونم
اگه تو نمونی پیشم می بینی دیونه می شم
این صدای قلبمه مه میشنوی یا نه من می تونم داد بزنم عشقمی یا نه
اخه من از تو می ترسم میگن عاشقی جنونه
نمی گم عاشقی مرده اما دیگه نیمه جونه
توی این دورو زمونه بعضی کارامون حرومه
ای زمون ای زمونه من شدم بی آشیونه 
چرا رسم عاشقی مون چنین شده به هر بهونه
تو یکی مثل صداقت من یکی شدم مثل فلاکت
تو شدی عاشق سوختن من یکی دل رو بر تو دوختن

خیلی سخته سر روی شونه کسی بزاری که هیچ احساسی به تو نداره


+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:20  توسط میثم احمدی
|



دوباره نمی خوام چشایِ ِخیسم رو کسی ببینه ،
یه عمره حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه
بازم دلم گرفت و گریه کردم ، بازم به گریه هام می خندم
بازم صدای گریمو شنیدم ، همه به گریه هام می خندن
دوباره یه گوشه میشینمو واسه دلم می خونم ،
هنوز تو حسرت ِیه هم زبونم
ولی نمیشه ُاینو میدونم
دوباره نمی خوام چشای خیسم رو کسی ببینه ،
یه عمره حال و روز من همینه
کسی به پای گریه هام نمیشینه
بازم دوباره دلم گرفته ،
دوباره شعرام بوی غم گرقته
کسی نفهمید غـَمـَم چی بوده ،
دلیل یک عمر ماتـَمـَم چی بوده

گریم از دوری یارم نیست گریم از قلب گرفتارم نیست
از بی وفایی
علی ای شیر خدا ای شاه مردان
دل ناشاد ما را شاد گردان



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 22:31  توسط میثم احمدی
|



می خوام کفر بگم
ای خدا دست از سرم بدار
ای خدا
خدا دهنم رو سریس کردی
دیگه چی می خوای
دیگه زدم به سیم اخر
تو که من رو نمی خواستی ببینی چرا من رو افریدی
خدا مگه......داری
هرکی از من بدش میاد بگه
توی این دنیا لعنتی کسی صدای من رو نمیشنوه
آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ای 
منو بمیران تا راحت شم



به همون خدا این نوشته قلبمه



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:18  توسط میثم احمدی
|

اهاي مردم دنيا گله دارم گله دارم
من از عالم وآدم گله دارم گله دارم
اهاي مردم دنيا گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم 
شما كه حرمت عشق و شكستين
كمر به كشتن عاطفه بستين
شما كه روي دل قيمت گذاشتين
كه حرمت عشق و نگه نداشتين
فرياد من شكايت يه روح بي قراره
روح كه خسته از همه زخمي روزگاره 
گلايه من از شما ،حكايت خودم نيست
براي من كه از شما سوختم وگم شدم نيست
اگه عشقي نباشه ادمي نيست
اگه ادم نباشه زندگي نيست
نپرس از من چه امد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگي نيست 






+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:57  توسط میثم احمدی
|
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 0:42  توسط میثم احمدی
|

تا كي بايد غم هجرانت را تحمل كنم

و تو کنار او باشی
تا كي بايد به گريه هاي شبانه ام ادامه بدم
و تو در دنياي خودت سر كني
تا كي بايد چشم به راهت بمانم
و تو بی اعتنایی کنی
تا كي بايد چو شمع بسوزم
و تو مثل پروانه دور گل ديگري باشي
تا كي بايد تورا به چشم معشوق نگاه كنم
و تو عاشق ديگري هستي
تا كي
تا كي
….






+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:19  توسط میثم احمدی
|

اي مسافر !

اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر !
تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که
زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني
بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟!
باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که
مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم
جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟

گریه نکن که اشکات بد جور خرابم میکنه


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:21  توسط میثم احمدی
|
دلم گرفته آسمون ,هم از زمین هم از زمون
از همه ی آدمکا , از دلای نامهربون
دلم گرفته آسمون , نگاه بکن به زندگیم
مث شب سیا شده , پس کو خدای مهربون؟؟؟
اشکام تمومی نداره , غصه و غم مال منه
کاشکی یکی بهم میگفت: این معنی زنده بودنه؟؟؟


خدا حال تو هم خوب نیست دیگه...


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:2  توسط میثم احمدی
|





کنار پنجره می نشینم و با چشمان بارانی
به آسمان بارانی می نگرم و خاطرات آن
بهار طلایی را به یاد می آورم. نگاه هایت
در خاطرم مانده, ای کاش خودت هم مانند
خاطرات چشمانت می ماندی . پنجره را
می بندم و به انتظار صبح می نشینم و
عقربه های ساعت را تا رسیدن به
مقصدشان همراهی می کنم . با عجله
خودم را به آن جاده همیشگی می رسانم
در دلم غوغایی بر پاست منتظرت می مانم
اما.....اما نمی دانم چرا نمی آیی؟بر می گردم
به امید این که روز دگر شاید بیایی
.






+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:48  توسط میثم احمدی
|


زندگی این نسیت که با تمام غرور یک شمع را فوت کنی
زندگی استراحت کردن در سایه ی خیال نیست
زندگی کردن این نیست که در روزهای بارانی اهورایی زندگی کنی
زندگی این نیست که پر شورترین کتاب عاشقان را بخوانی
وخود را درهر نکته نکته ی آن ببینی
زندگی این نیست که ماه را در تمام آینه ها ببینی وشب آنقدر
ادامه پیدا کند که به همه ی ستاره ها سر بزنی
پس ...................زندگی .............. چیست ؟؟؟؟؟؟؟
زندگی یعنی در جا ده ها دیوانه وار دویدن
زندگی یعنی اینکه نشکستن سفالی ترین آرزوهامون
زندگی یعنی فرستادن نفس ها به داخل اتاق و
ریختن نگاهها در گلدان ها
نمی دونم شاید یه روزی چراغ زندگیت نفس نفس
بزنه وفقط خاطره هاست که رنگ میبازد 


+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:45  توسط میثم احمدی
|

كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت 
كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت
كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست
با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت
كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان
داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت
كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود
كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت






+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 0:41  توسط میثم احمدی
|



من می خوام که اون چشات پناه خندهام بشن 
من می خوام که شونه هات پناه گریه هام بشن
من می خوام که تو بیای دست تو دست کنار من
من می خوام بی تو نباشه یک لحظه روز وشبم
اشک من بیا دوباره تا پناه حق حقم شی
چی میشه تویی نگارم که یک روزی عاشقم شی
یک روز از عشق می گی یو
یک روز ازروز جدایی
نمی دونم که چرا با درد من نا آشنایی
بیا که نمی تونم بی تو زندگی کنم
عزیزم نرو نرو که به خدا نمی تونم
زخمی عشق تو زخمی معشوق ناشی
نمی دونم که چرا رو زخم من نمک می پاشی 




+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:27  توسط میثم احمدی
|

دور مي شوم و از حال او مي پرسم
چگونه زندگي مي کند وچه کار مي کند
به من مي گويند که نمي تواند تو را فراموش کند
هنوز از دوري تو رنج مي کشد
دور مي شوم و مي گويم زمان باعث مي شود که او همه چيز را فراموش کند
و باعث فراموشي تمام چيزهايي که بين ما بود مي شود
تا وقتي که او به من فکر مي کند من هم به او فکر مي کنم
بله به او فکر مي کنم اگر غير از اين بود هيچ وقت از حالش نمي پرسيدم
مثل اين است که من دارم عشق او را پنهان مي کنم
و هر چقدر که اشتياق در وجود اوست در من نيز هست
وليکن حال من خيلي بدتر از حال اوست
و دارم بيشتر از او عذاب مي کشم 



+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:15  توسط میثم احمدی
|



تا هست، کسی از او نمی گیرد دست
انگار نه انگار که مرگی هم هست
چون رفت ، برای مرده اش می میرند!
نفرین به چنین جماعت مرده پرست!!
***
وقتی که به خاک تیره شان می سپرید
از شهوت بی نهایت مرگ پُرید
آخر چه ز جان مردگان می خواهید
ای مرده دلان مگر شما لاشخورید؟





+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:12  توسط میثم احمدی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:10  توسط میثم احمدی
|
از دست تو نیست
دل من از گریه پره
مثل تو طاقت نداره
واسه تو هر دم میباره
دیگه اشکهای من طاقت موندن ندارن
نباشی بی تو باز میمیرن میریزن
بی تو هر دم میبارن
تو تموم دنیامی
تو تموم حرفامی
تو همه ی لحظه ی
گرم عاشق بودنی
یه ستاره داره چشمک میزنه از آسمون
داره دلمو میبره یه راه بی نام و نشون
اون ستاره همون چشمای تو٬ تو آسمون
داره پرپر میزنه دلم واسه دیدن اون

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 8:6  توسط میثم احمدی
|